تبليغاتX
خراسانیات

خراسانیات

ضعیفه، عاجزه، ...

در فرهنگ و تاریخ نرینه ما، نه تنها زن از دیده ها مختفی بود که حتی نامش را  در سرانجام زندگی پرمشقت او بر سنگ قبرش نیز نمی نوشتند و یا بهتر است که بگوییم  همچنان نمی نویسند. از این روی بر وی نام می گذاشتند این نام ها به خوبی نشان دهنده نوع نگاه مردم هر دوره ای نسبت به زن می باشد. تعدادی از این نام ها در زیر می آید دوستان اگر نام دیگری در یاد دارند لطف کنند دریغ نکنند.

ضعیفه، عاجزه، بیت، منزل، خانه، مادر بچه ها، بچه ها، سیاه سر، زن، خانم، عیال، عاقله، عایله و ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/10/03ساعت 18:7  توسط خلیل الله افضلی  | 

چو در کام نهنگ افتاده ای شیدا تحمل کن

لعل محمد غوریانی متخلص به شیدا (1275-1344ش.) از شاعران مکتب نرفته روستای پدر و مادری ام قیسان است. کم کم داشت این شاعر و اشعارش از حافظه های معمران و پیران غوریان رخت بر می بست که به کوشش یکی از نوادگانش سال پار(حوت 1387) در کابل دفتری از اشعار او به چاپ رسید و فعلا از خطر فراموشی رسته است.

یکی دو ساعتی نشستم و دفتر این شاعر را از نظر گذراندم. با توجه به موقعیت شاعر و امکانات او  و همچنین سطح سواد، گاه اشعار نسبتا خوبی در کارنامه این شاعر می توان یافت.

کتاب توسط یکی از مدعیان بیدل شناسی در افغانستان ویراستاری شده و پیشگفتاری نیز جناب شان نوشته اند که به نظر می رسد بهتر از این می شد پیشگفتار نوشت یا ویراستاری کرد.

دفتر شیدا را با این شعر که وصف حال او نیز هست، می بندم:

نباشد در جهان چون من غریبی، زار و دلتنگی

ملامت پیشه ای ، بی بهره ای، شوباز و شب رنگی

سر بازار غوریان مفلسی، بی مایه قصابی

فلک رنجی، جگرسوزی، به خون آلوده ای ننگی

مرا بیرون کند هر کس در ایام خود از محفل

چنین پیر کمر حکُّی، جدل جویی، نفس تنگی

در ایام فلک سرگشته ای، زاری، پریشانی

سیه بختی، سفید ریشی، به خاک آلوده بدرنگی

روا باشد که در ایام پیری می رسد شیدا

تو را از پیش رو دشنام و هر دم از قفا سنگی

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/09/30ساعت 19:31  توسط خلیل الله افضلی  | 

دغدغه های قشنگ وزارت فرهنگ

اگر اشتباه نکنم در میانه سال های دهه سی بود که آقای داوود الحسینی اصرار داشت که آرامگاه بیدل در کابل است و چندین مقاله در این باب در نشریات وقت نوشت. همان زمان آقای عالمشاهی ردی بر مستندات ایشان نوشت اما گویا باز هم نتوانست قناعت آقای حسینی را به دست آورد. سال ها گذشت و نابسامانی ها در افغانستان پدید آمد و آقای داوود الحسینی از دنیا رفت و در پی ایشان آقای عالمشاهی. حالا چرا من از این قضیه و قصه در این جا یاد کردم علتی دارد. چند روز پیش کابل بودم و با یکی از مسئولان وزارت فرهنگ دیداری دست داد، چون بحث بیدل بالا گرفت ایشان از مطرح شدن دوباره بحث آرامگاه بیدل در کابل یاد کردند که این بار توسط فرزند آقای داوود الحسینی در شیپورش دمیده می شود. گفتند در این خصوص وزارت فرهنگ می خواهد سیمیناری برگزار کند و شاید ما این موضوع را رسما تایید کنیم چون مستندات قوی هستند!

من تمام مقالات آقای حسینی را در این خصوص خوانده ام و به اندازه سر سوزنی به انتقال عظام بیدل از دهلی به کابل اعتقاد ندارم. دلایل به قدری سست هستند که به راستی ارزش نقد ندارند مثلا در جایی گفته شده که بیدل به هرات سفر کرده و در افغانستان مدتها رفت و آمد داشته در حالی که آن بیرات است و نه هرات. دیگر دلایل را از همین دست فرض کنید.

وزارت فرهنگ ما را هزارها کار است که باید انجامشان دهد اما گویا این دغدغه قشنگ(اثبات قبر بیدل در کابل )اوجب و اولی است.

+ نوشته شده در  شنبه 1388/09/28ساعت 19:16  توسط خلیل الله افضلی  | 

نوایی؛ فرهنگ دوست اما حسود

امیر علیشیر نوایی(د906ق.)در اوانی که وزیر سلطان حسین بایقرا(د911ق.) بود، از خواجه قوام‌الدین نظام‌الملک خوافی دیگر وزیر این دربار هیچ خوشش نمی‌آمد. چوب این تضاد و تعارض طبیعتأ اصحاب خواجه را نیز نوازشکی می‌داد. مثلاً  در تذکره مجالس‌النفایس، امیر از معین‌الدین محمد زمچی اسفزاری، مؤرخ و مترسّل شهیر دوره تیموری که از یاران خواجه بوده با این تخفیف و خوارداشت یاد کرده است: 

ملا نامی از ولایت سبزوار است و بانشاء و خط تعلیق شهرت تمام دارد، اما در انشاء او را هیچ منشی پسند نمی‌کند بتخصیص مولانا عبدالواسع و در خط تعلیق او را هیچ خوشنویس قبول ندارد خصوصاً شیخ عبدالله دیوانه و خواجه غیاث‌الدین ده‌دار نیز که در مجلس حضرت پادشاه از روی ندیمی مردم را بسیار تقلید کرده و میکند، و مولانا را گفته است که در محل سخن‌کردن ظاهراً صابون میخواید که مغرابه از دهان او میرود و تکلمش را چنان تقلید میکند که اهل ادراک همه بسیار تعریف میکنند، این مطلع از اوست:

لافد ز خطا نافه زهی بی سر و پائی

غماز سیه باطن مادر بخطائی

اما سر انجام امیر علیشیر و خواجه:

سعایت و بدگویی امیر از خواجه عاقبت نتیجه داد و سلطان دستور داد خواجه را به همراه دو فرزندش به سال 903ق. در قلعه هرات پوست بکنند.
آرامگاه خواجه خوافی در کنار محدث بزرگ هرات ابوالولید آزادانی است.
+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/09/08ساعت 23:43  توسط خلیل الله افضلی  | 

دل از گفت مردمان فارغ باید داشت!

من و شیخ الاسلام احمد جام نامقی مشهور به «ژنده‌پیل»(ولادت در نامق441-درگذشت در معدآباد جام(=تربت جام کنونی)536ق.)با کمی تسامح همشهری هستیم.

از خردی همراه با بزرگان خانواده بر سر مزار این خداشناس بزرگ می‌رفتم اما نمی‌دانستم که کیست  و چرا این همه به زیارت آرامگاه او می‌آیند همچنان که اکنون نیز او را به درستی نشناخته‌ام. محوطه مزار جای باصفایی برای بازی ما طفلکان بود و ما هم هیچ این موقعیت را از دست نمی‌دادیم اما همه این قدر می‌دانستیم که زیارت آرامگاه شیخ‌الاسلام  حتی برای ما نیز خالی از جذبه‌ نیست. بعدها در تواریخ خواندم که دیگران نیز به گیرایی این مزار اشارت‌ها کرده‌اند.

آثار این عارف به همت دکتر علی فاضل(عفی الله عنه) که زندگی خود را وقف نشر آثار و معرفی شیخ کرد، به چاپ رسیده است. آثاری که سخت نیازمند کاوش و بررسی است.

اما یک توصیه از احمد جام به شما و خودم:

دل از گفت مردمان فارغ باید داشت!

«... و هر که کتابی سازد، و یا چیزی بر جایی نویسد لابد در دل کند که این سخن قومی فراستانند و قومی رد کنند، و اگر نه چنین کند رنجور گردد، و جمله کارها هم چنین است: حق و باطل از هر نوعی که باشد قومی فراستانند و قومی رد کنند؛ پس دل از گفت مردمان فارغ باید داشت، و حق می‌باید گفت آنچه دانی تا رستگار باشی...»(به نقل از باب چهارم سراج السائرین). 


+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/29ساعت 15:52  توسط خلیل الله افضلی  | 

کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران

هر چند از سویی دلشادم که پس از احتمال مرارت‌های تحصیل آن هم دور از یار و دیار، امروز روز به ثمر نشستن بخشی از تلاش‌هاست اما از سویی دیگر برایم بسیار دشوار است که بعد از سه سال و اندی پا به پای هم در یک قافله پیش رفتن، لیکن در میانه راه یار صمیمی آدم همان رفیق شفیق، عنان به سویی دیگر بتاباند و آن گاه تو مجبور شوی این بار بی همسفر به پیش برانی.

حکایت من و بانو صارمه؛ دوست،‌ خواهر و همدرس گرامی‌ام حکایت  این قافله  و آن دو رفیق است.

او بود که دست این سرگشته را گرفت و  همسفری آموخت. همو بود که در طول این جاده پرپیچ و خم نگذاشت که راه را گم کنم، چه شب‌ها که بیماری مانع از سفر شد و او  تیمارداری کرد. مشاور دلسوز و خبیری که اندرزهای ارزشمندش همیشه مددگار من در زندگی بوده و هست. القصه که لطف‌ها کرد و مهربانی‌ها. نمی‌دانم از کدامش یاد کنم؟ به راستی اکنون که او را با خود می‌سنجم جز عرق شرمی بر پیشانی چیزی دگر عایدم نیست.

خواهرم!

و امروز پس از طی یک منزل در کنار هم، هر چند دست تقدیر خط پایانی (اکنون و در این مرحله)بر  همسفری من و تو کشید و تو را به راهی و من را به مسیری دیگر روانه کرد. اما تردیدی ندارم که  چکادهای این راه نو نیز به یاری پروردگار بزرگ و همت و تلاش خودت فتح کردنی است.

هر جا باشی این کمینه در کنارت خواهد بود و برایت تندرستی، بهروزی و شادکامی از ته دل آرزو می‌کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/08/18ساعت 3:7  توسط خلیل الله افضلی  | 

کلیچه پز عاشق

حیدر کلوچ(درگذشت 958ق.) یکی از شاعران خوشگوی نیمه نخست سده 10 هرات است. او را به سبب پیشه‌اش که کلیچه یا به اصطلاح هراتی‌ها کلوچه‌پزی داشته کلوچ لقب دادند. اشعارش و به ویژه غزل‌هایش سوز و شوری دارد. ظاهرا در پی وابستگی شدید عاطفی به شاهدی در هرات و ناکامی در این عشق و از پس آن ملامت خلق، راه هند در پیش می‌گیرد و به دربار میرزا شاه حسن ارغون1(حک. 928-962)پناه می‌گزیند. این اندیشه در هند نیز خیال شاعر ما را رهاکردنی نیست آن چنان‌که در پایان قصیده‌ای در مدح ارغون، باز از این دلبستگی یاد کرده است:

ای حبش و زنگبار هندوی هندوی تو/هم ز کمربستگان ترک و ختا و ختن

با تو ز احوال خود یک دو سخن می‌کنم/یک نفس از لطف کن گوش بر احوال من

عشق و ملامت مرا راه غریبی نمود/کس چو من ناتوان دور مباد از وطن

زآتش هجران مرا بود به دل داغ‌ها/باز ز سر تازه شد این همه داغ کهن

با غم هجران یار عمر چسان بگذرد/خسته دلی را که ماند جان جدا از بدن

غزل‌هایش همان‌گونه که پیشتر گفته شد شور و عاطفه زیادی دارند و انتخاب از میان آن‌ها کمی دشوار است؛ با این هم یک غزل او را این جا برایتان نقل می‌کنم:

دوستان بس که خرابم ز غم یار امشب/عجب ار زنده بمانم من بیمار امشب

کو اجل تا بکند کار مرا ساختگی/که به هجران تو افتاد مرا کار امشب

شب من شد سیه از هجر رخت شمع کجاست؟/تا کند گریه بر احوال من زار امشب

تو و عیش و طرب و خواب صبوحی تا روز/من و اندوه غم و دیده بیدار امشب

چنگ را نیست درین بزم به جز نغمه درد/هست گویا ز رگ جان منش تار امشب

چند در گوشه غم اشک چو کوکب ریزم/بی مه روی تو از چشم گهربار امشب

شمع بزم دگرانی تو و حیدر تنها/به صد افسوس جدا زان مه رخسار امشب

این مقطع یکی از غزلهایش هم چه روان و ساده اما زیبا:

آنچه حیدر از درازی شب هجران کشید/ شرح آن گفتن به عمر جاودانی مشکل است

حیدر هروی به جز غزل و قصیده دارای رباعیات و ساقی‌نامه‌ای نیز هست؛ او سرانجام  به سال 985ق. در یکی از شهرهای سند به نام پاترا از دنیا می‌رود و او را همانجا به خاک می‌سپارند، در نقشه هند و پاکستان هر قدر جستجو کردم شهری به این نام نیافتم احتمالا نام آن اکنون تغییر یافته است.

---------------------------------------

1. سلطان محمد فخری هروی مترجم تذکره مجالس النفایس امیرعلیشیر نوایی و نویسنده تذکره‌های روضه السلاطین و جواهر العجایب و یکی دو اثر دیگر نیز در این دربار ساکن بود.

+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/16ساعت 0:32  توسط خلیل الله افضلی  | 

انتخابات ما و سخره رای مردم

سرانجام امروز داکتر عبدالله در پی رد درخواست هایش از سوی کرزی زبان گشود و از انصراف خویش برای ادامه کار در دور دوم انتخابات افغانستان خبر داد. از آن جا که توفیق این نامزد در مرحله دوم نسبت به رقیب کمتر به نظر می رسید، گمان می کنم تصمیم معقولی حداقل برای خود داکتر و آینده اوست. هر چند که این تصمیم حضور کم رنگ مردم را در انتخابات پیش رو در پی خواهد داشت و این چیزی است که شکست برای جامعه جهانی و در راس امریکا خواهد بود. بگذریم از این که آرزوی طالبان نیز چیزی جز این نیست.

نفس کشاندن انتخابات به دور دوم و افشای تخلف های بزرگ کمیسیون انتخابات به نفع کرزی، خود پیروزی های بزرگی برای داکتر عبدالله است. از مواضع وزیر خارجه سابق چنین پیداست که او شاید به هیچ وجه در دولت آینده کرزی سهم نگیرد و در عوض چشم به دوره بعدی و آینده ها دوخته است. دوره هایی که  سر و ته این کلاف سر درگم افغانستان ممکن است پیدا شود(والله اعلم).

اما رییس جمهور کرزی که بعد از این همه هیاهو دوباره بر چوکی ارگ تکیه می زند، روزگار سختی به سبب شرایط موجود افغانستان در پیش خواهد داشت. اوضاعی که به دست هیچ کس به این زودی به سامان نخواهد شد. گمان می کنم که در مجموع با آن که هنوز این داستان ادامه دارد، عبدالله از جریان موجود چندان ضرر نکرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/08/10ساعت 16:46  توسط خلیل الله افضلی  | 

مجنون لباس کعبه سیه دید و حال کرد/گویا پلاس خیمه لیلی خیال کرد

بیت بالا سروده شاعر شیرین بیان هراتی، خواجه قوام الدین یا کمال الدین آصفی هروی(853-923ق.) است. والد او خواجه نعمت الله وزیر سلطان ابو سعید گورکانی بود. و قبله گاه خواجه نعمت الله نیز- که خواجه علاءالدین علی قهستانی نام داشت- پیشکار شاهرخ میرزا بود. از آنجایی که آصفی از طرف پدر و نیایش وزیر زاده بود تخلص آصفی را برگزید1.

مناعت طبعی داشت و مروارید شعرش را به پای این شاه و آن وزیر نریخت. شاید به همین سبب است که امیر علیشیر نوایی در تذکره مجالس النفایس خویش، آصفی را به غرور و خودنمایی متهم می کند. شاید از یک وزیر زاده چنین توقعی درست نباشد. باز همین که نوایی از این شاعر یاد کرده خود غنیمت است. یادم آمد از معین الدین اسفزاری نویسنده تاریخ ارزشمند روضات الجنات فی اوصاف مدینه هرات. این نویسنده و هم شاعر به سبب این که از ملازمان خواجه قوام الدین نظام الملک مشرف دیوان وزرای سلطان حسن میرزا بایقرا بود. امیر علیشیر از او در تذکره اش هیچ نام نبرده است گویا چنین شخصی در هرات وجود نداشته است.

از آنجا که عبدالرحمان جامی خود به تصحیح و نقد اشعار آصفی می پرداخت و دیگر شعرا را به شاگردان می سپرد روشن می شود که شعر او توانسته در زمان خود قبول خاطر شاعران و شعرشناسان را به دست آرد. 

آصفی در هنگام نابسامانی های هرات پس از تیموریان نیز حاضر به ترک زادگاه خود نشد. و در همین شهر از دنیا رفت.

دیوان او بار نخست در هرات به سال 1337ش. به همت زنده یاد فکری سلجوقی گردآوری و تصحیح شد. بعد ها با استفاده از یکی دو نسخه دیگر و ملاحظه چندجنگ، در تهران به سال 1342ش. به کوشش هادی ارفع کرمانشاهی به چاپ رسید. امروزه با به دست آمدن نسخه های زیادی از دیوان این شاعر، به راستی جای آن است که آثار او تصحیحی عالمانه و انتقادی به خود ببیند.

و امروزه آصفی هروی در کنار پیر هرات خفته است و کمتر کسی از همشهری هایش او را می شناسد. مرحوم فکری قبر آصفی را پس از مدتها تلاش کشف کرد که به گفته او بر روی سنگ نوشته قدیمی بیتی از آصفی کنده شده بود. فقط امیدواریم که این سنگ همسفران دزدان نشده باشد.

_______________________________________

1. اشاره به آصف برخیا وزیر نامبردار سلیمان نبی
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/08/07ساعت 17:37  توسط خلیل الله افضلی  | 

آل کرت و سرگردانی پژوهشگران

آل کُرت خاندانی بودند که از میانه سده هفتم تا تقریباً اواخر قرن هشتم بر هرات فرمان راندند. تلفظ درست نام این خاندان و اصلیت اینان همواره محل بحث و نزاع میان هرات‌شناسان بوده است. برخی اینها را کَرت و بعضی کُرت می‌خوانند. مطالبی نیز در این خصوص نوشته شده که بیشتر دیدگاه خاورشناسان و چند هرات‌پژوه در خصوص این نام آمده و شورمندانه به نتیجه‌ای روشن و درست منتج نشده است.

در آن نوشته، یکی از دلایل کُرت خواندن موجود بودن قریه‌ای در نزدیکی هرات به نام کورت خوانده شده بود. که البته قابل اعتنا است.

دلایل دیگر، دو شعر است یکی فارسی و دیگری عربی که در هر دو مضموم بودن کاف کرت مرجَّح پنداشته می‌شود. وجیه‌الدین نسفی در تاریخ فوت شمس‌الدین محمد کرت(حک.643-676ق.) بانی حکومت آل کرت قطعه‌ای سروده که در بخشی از آن آمده است:

به سال ششصد و هفتاد و شش، مه شعبان

قضا ز مصحف دوران چو بنگریست به فال

به نام صفدر ایرانیان محمد کرت

برآمد آیت «والشمسُ کُوِّرَت» در حال

تناسب میان کُرت و کورت گویا چنین برداشتی را به ذهن متبادر می‌کند.

در شعری دیگر البته این بار به زبان عربی صدرالشریعه بخاری(ف747ق.) در مدح معزالدین حسین کرت گفته:

ابوالفتح سلطان السلاطین کلهم

به نال فخراً آل کرت بن سنجر

 به گمان من فعلا با همین دو سه دلیل ساده باید کُرت بودن این واژه را پذیرفت مگر این که خلاف این‌ها با دلایل محکم و متقنی ثابت شود.

ترک یا تاجیک بودن آل کُرت خیلی روشن نیست. ولی از گوشه و کنار دواوین شاعران عصر می‌شود راه به جایی برد. مثلا در همین شعر بالا، شاعر شمس‌الدین کُرت را صفدر ایرانیان خطاب کرده است. اگر سلطانی تاجیک نباشد زهره نداشته هیچ شاعری او را به این نژاد منتسب کند بلکه باید به ستایش ترک بودن او می‌پرداخته است. در تواریخ آمده که آل کُرت از احفاد تاج‌الدین عثمان مرغنی هستند. نامبرده برادر عزالدین عمر مرغنی است و عزالدین سال‌ها وزیر سلطان غیاث‌الدین محمد سام غوری(حک.558-599ق.) در هرات بود. کم کم اولاد و احفاد این دو برادر جایگاه و اقتداری به دست آوردند تا این که حکومت را فراچنگ خویش آوردند. برخی بر این اعتقادند که این دو برادر از بنی اعمام سلطان غوری بودند که البته کمی غریب می‌نماید. اگر چنین نزدیک هستند پس این تخلص مرغنی چه معنی دارد و اینها نیز باید به نام غوری خوانده می‌شدند. باز در ادامه مرغنی چرا به کرت بدل شد؟ این‌ها همه پرسش‌هایی است که به سادگی نمی‌توان به آن پاسخ داد مگر آن که با تواریخ این دوره آشنا شویم. به هر روی مرغینان نام منطقه‌ای در ماوراءالنهر بوده است.  

آل کُرت در 643 ق. حکومت را از دست غوری‌ها در هرات تحویل گرفتند و به سال 783ق. به تیمور آن را پس دادند. در مجموع 140 سال به صورت مستقل و 8 سال در سایه (دست نشانده تیمور) حکومت کردند. در مجموع مردم در این دوره  8 پادشاه‌گردشی را تماشا کردند.

ظاهراً مردمان سختگیری به ویژه بر بانوان بودند. در تواریخ آمده است که ملک فخرالدین کُرت زنان را از بیرون آمدن از خانه محروم کرد. حتی کفاشان به دستور او اجازه ساختن کفش به این طبقه را دارا نبودند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/08/04ساعت 20:34  توسط خلیل الله افضلی  | 

تاریخ هرات و ابونصر عبدالجبار فامی

این روزها گاهی تاریخ هرات احتمالا منسوب به عبدالجبار فامی-که همین چندی پیش منتشر شد-را می خوانم. با پژوهش هایی که انجام دادم برای من مسلم شده است که این تاریخ به طور قطع از ابونصر عبدالجبار فامی است قصد دارم مستنداتم را در طی مقاله ای به دست نشر بسپارم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/07/23ساعت 12:33  توسط خلیل الله افضلی  | 

یک جمله و تمام

ترجيح مي دهم با كفش هايم در خيابان راه بروم و به خدا فكر كنم تا اين كه در مسجد بشينم و به كفش هايم فكر كنم.

زنده یاد دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  جمعه 1388/07/17ساعت 16:14  توسط خلیل الله افضلی  | 

استاد شفیعی کدکنی و آقای کاظمی

/**/ /**/ استاد شفیعی کدکنی را همه می‌شناسند و حق هم همین هست. مردی که آثار گران‌ارزشی برای همیشه‌ی ادبیات فارسی از خود به یادگار گذاشته است. این بزرگ، علاقه‌مندی دیگری به شهرش نیشابور دارد از همین روی حوزه‌ی پژوهش‌های ادبی‌اش را نیز بیشتر بر فرآورده‌های دانشمندان و صوفیه این شهر متمرکز کرده است. همین شهر است که در دفتر مرثیه‌های سرو کاشمر نیکو ستوده می‌شود. این چامه‌ی زیبا این گونه آغاز شده است:

نیمیش از حقیقت و نیمی ز یادها

شهری‌ست در محاصره‌ی ریگبادها


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/06/01ساعت 16:10  توسط خلیل الله افضلی  | 

coming soon

این روزها گاهی که حالش باشد، نگاهی به کتاب کلید در باز اثر شاعر و پژوهشگر گرامی محمد کاظم کاظمی می اندازم. این را گفتم که بدانید نوشته ای در راه هست.

به هر روی شرمسارم از این که باز هم چشم انتظار ماندید.

+ نوشته شده در  جمعه 1388/04/26ساعت 22:55  توسط خلیل الله افضلی  | 

صفی الله افضلی، تندیس از خودگذری

 شانزدهم سرطان، روز جان بر سر اعتقاد گذاشتن، روز به خون غنودن کسی است که اگر از او ننویسم جفا کردم، مردی که کوشیده ام از او یاد بگیرم همه عمر و جوانی که اندیشه ام از او اثر پذیرفته.

من می دانم که چه پاک بدون توقع اندک مزد و منتی از مردم در راه آزادی میهن رزمید، چه دردها دید، چه رنج ها کشید، چه انسان هایی را از دست داد و چگونه خود جان باخت. 

و سر انجام با درد و دریغ آن چه می خواست، نشد.

گرامی باد یاد صفی الله افضلی؛

بیست و دومین سال سفر بی بازگشت او بر دوستداران بسیارش تسلیت باد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/04/16ساعت 2:21  توسط خلیل الله افضلی  | 

نزاع میرزایان بر سر ابرگهربار

میرزا اسدالله خان غالب(۱۷۹۷-۱۸۶۹ م) پدر شعر اردو که در فارسی به سبب تأخر از نبیره ها و بلکه ندیده هاست در کلیاتش مثنوی ۱۰۹۸ بیتی ناتمامی به نام ابر گهربار دارد. این مثنوی که به بحر حماسی متقارب است آن چنان که از مقدمه و بخشهای موجود آن بر می آید در مورد نبردها و غزوات پیامبر اکرم (ص)   سروده شده است.

 از این دست تجربه ها را در گستره پارسی گویان و پارسی زبان ها باز هم می توان دید. دست نویسی سالها پیش از منطقه ای در هرات(اوبه) یافت شد با نام «نبی نامه» که نویسنده آن نیز با پرداختن به زندگی و کارکردهای فرجامین فرستاده خدا محمد (ص) به گونه یی انتقام خویش را از فردوسی گرفته بود. همان فردوسی ای که به زعم سراینده این کتاب فقط از مجوسان گفته بود و آتش پرستان.

این نسخه دو سال پیش مرا دستیاب شد شعرش از پختگی چندانی برخوردار نبود حتی گمان می کنم نیم خام بود چند بیتی هنوز از آن در حافظه دارم:

نبی نامه گل گشت و شهنامه خار     نبی نامه گنج است و شهنامه مار

منظور من از تذکار مثنوی اسدالله خان، چیزی دیگر بود که از آن دور افتادم و آن این که شاعری گمنام در هرات داشتیم در سده یازدهم،فراموش نامی به نام میرزا ارشد برنابادی، میرزا ارشد مثنوی ای به پیروی از مخزن الاسرار نظامی سروده است که آن نیز از اتفاق ابرگهربار نام دارد.

خوشبختانه نسخه ای کامل از ابرگهربار و به احتمال زیاد دستنویس خود مولف همین اکنون در کتابخانه آستان قدس رضوی در مشهد نگهداری می شود و من آن نسخه را نیز از نزدیک دیده ام.

ابرگهربار شعری پخته و سخته دارد، سالها پیش زنده یاد رضا مایل هروی از وجود چنین نسخه ای از میرزا ارشد در مجله آریانا خبر داده بود و همواره آرزوی به دست آوردن این نسخه را داشت که نشد.

پس از درگذشت ایشان فرزند دانسته و پرکار ایشان آقای نجیب مایل هروی  آرزوی پدر را برآورده کرد و آن نسخه را ضمیمه برگ بی برگی (یادنامه استاد) به نشر رسانید. جای آن داشت که این نسخه به عنوان اثری جداگانه به چاپ می رسید که این هم نشد. 

گمان نمی کنم میرزا اسدالله خان غالب از وجود چنین مثنوی ای به نام ابرگهربار در برناباد هرات خبردار شده باشد، شاید هم شده کسی چه می فهمد؟ به هر روی، هر چه باشد فضل تقدم از میرزای خود ماست.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/03/22ساعت 11:3  توسط خلیل الله افضلی  | 

دوام ناسپاسی ها و علامه

فردا ۳۹ سال از درگذشت علامه صلاح الدین سلجوقی می گذرد. این اندیشه مند و فیلسوف بزرگ افغانستانی پس از تحمل حدود یک دهه بیماری طاقت سوز سرانجام در ۱۶ جوزای ۱۳۴۹ خورشیدی در کابل امانت الهی را بازپس داد.

از استاد کتب و مقالات زیادی به جای مانده است که بهترین شناساگر فکر و اندیشه ایشان است. از دولت های افغانستان پس از حیات ایشان، آنچه شایسته این مرد سترگ است، نه چیزی شنیده ام و نه دیده، بگذریم از این که خود مرحوم نیز  در روزگار زندگانی اش چیز چندانی ندید و  حتی در زمانی که کم ارزش ترین  آثار به هزینه دولت انتشار می یافت ایشان چاپ چند اثرش را یا خود هزینه پرداخت و یا بانوی فاضل او  زنده یاد حمیرا ملکیار*.

در این سال ها گمان می کنم فقط یک بار آن هم در سال ۱۳۸۵ به همت انجمن ادبی هرات همایشی به منظور بزرگداشت این شخصیت بزرگ علمی کشور برگزار گردید. پروردگار بزرگ میدانداران این انجمن را توفیق بیشتر دهد. 

من از شیفتگان جدی این مرد خدایم، برخی آثار او را خوانده ام و از نثر زیبایش لذت می برم. روان علامه سلجوقی شاد باد، امیدوارم بتوانیم با نشر و پخش افکار و اندیشه های او و بزرگانی چون او چراغ دانش سرزمین خود را فروزنده تر نماییم و از این مشکلات و نابسامانی ها روزی اگر خدا خواست بدر آییم.

*حمیرا ملکیار فرزند جنرال عبدالاحمد خان و خواهر زاده عبدالله خان ملکیار حکمران مدبر هرات بود. ایشان همسر دوم علامه بودند. علامه خانم ملکیار را بسیار دوست می داشت و این از آثار ایشان پیداست. چند اثر استاد در زمان حیات و پس از آن به کمک های مالی این بانوی دانشمند به چاپ رسید. بانو ملکیار مدتی در مجلس سنای افغانستان نیز حضور داشت.

+ نوشته شده در  جمعه 1388/03/15ساعت 12:12  توسط خلیل الله افضلی  | 

از کتاب سوزی تا کتاب شویی

در راستای نکوهش عملکرد همیشگی ضد فرهنگی دولت افغانستان

 به ویژه رویداد دردناک ۲جوزا(خردادماه) نیمروز و نمایش همبستگی فرهنگی، نشر این بیانیه را رسالت خویش می پندارم.

 

بیانیه فرهنگیان مهاجر افغانستان،راجع به واقعه در آب افکندن هزاران جلد کتاب در ولایت نیمروز.

 

کتاب، این گنجینه معارف بشری، از دیرباز در میان جوامع متمدن و فرهنگ‌دوست حرمت خاصی داشته است، به‌ویژه در کشور ما که دارای سابقه روشنی در دانش‌دوستی و فرهنگ‌پروری بوده است.

با این همه نمی‌توان از یاد برد سرگذشتهای تلخی را که در مقاطعی از تاریخ بر کتابها و کتابخانه‌ها در کشور ما رفته است، از دوران تهاجمهای مغولان گرفته تا عصر حاکمیت سیاه طالبان. چنین بوده است که جامعه ما گاه به گاه شاهد کتاب‌سوزی‌ها و کتاب‌شویی‌ها بوده است و چه خسارتها که از این ناحیه بر فرهنگ مکتوب کشور وارد شده است.

واقعه معدوم کردن و در آب افکندن کتابهای متعلق به جمعی کتابفروش و ناشر در روز دوم جوزا (خرداد) 1388 که در ولایت نیمروز و با آگاهی و هدایت وزارت اطلاعات و فرهنگ کشور صورت گرفت، یادآوری ماجراهایی بود که پیش از این بر سر کتاب و کتابخوانی در کشور ما آمده بود، آن هم در روزگاری که فرهنگ مکتوب کشور بیش از هر زمان دیگر آسیب دیده است و دولت اسلامی افغانستان هم بیش از هر زمان دیگر مدعی رعایت قانون‌مداری و مردم‌سالاری است.

ما، مراکز و مؤسسات فرهنگی،هنری،ادبی، دانشجویی و جمعی از نویسندگان، ناشران، ویراستاران و روزنامه‌نگاران کشور ضمن نگرانی از وقوع چنین حوادثی در زمانه‌ای که فرهنگ جهانی به سوی مدارا و شکیبایی میل دارد، ضمن اظهار همدردی با کتابفروشان و ناشران خدومی که در این زمانه عسرت سرمایه مادی و معنوی خود را صرف گسترش فرهنگ کتاب‌خوانی کرده‌اند، این رفتار متعصبانه و غیرمنصفانه را محکوم می‌کنیم و از دولت افغانستان خواستاریم که ضمن اعاده حیثیت از خدمتگزاران کتاب و کتابخوانی در کشور و جبران خسارت سنگینی که از این ناحیه بر آنان وارد شده است، مانع تداوم چنین رفتارهایی شود.

هم‌چنین از دستگاههای مسئول خواستاریم که با تنفیذ و اجرای قوانین و مقرراتی شفاف و جامع برای نظارت بر انتشار و خرید و فروش کتاب، ضمن پرهیز از رفتارهای خشن و غیرفرهنگی که دیگر زمان آن سپری شده است، این زمینه را فراهم آورند که ناشران و کتابفروشان کشور با احساس امنیت مادی و معنوی به خدمت خویش ادامه دهند، چون هیچ پسندیده نیست که ارگانهایی که علی‌رغم وظیفه فرهنگی خود در این سالها حتی یک عنوان کتاب سودمند در زمینه فرهنگ و دانش کشور منتشر نکرده‌اند، فقط وظیفه محو و نابودکردن کتابها را برعهده داشته باشند، آن هم بدون احساس مسئولیت نسبت به خسارتی که از این ناحیه متوجه فرهنگ و دانش و خدمتگزاران آن در کشور می‌شود.

1-     مؤسسه فرهنگی،هنری وادبی (در دری).

2-     خانه ادبیات افغانستان.

3-     انتشارات عرفان(محمد ابراهیم شریعتی افغانستانی).

4-     خانه کودکان افغانستان.

5-     شورای سرپرستی مدارس خود گردان مهاجرین.

6-     شورای فرهنگی آموزش مدارس مهاجرین.

7-     مؤسسه هنری هادی فیلم.

8-     مؤسسه فرهنگی هنری نما فیلم.

9-     انجمن فرهنگیان و هنرمندان افغانستان.

10- انجمن ادبی کلمه.

11- مؤسسه فرهنگی اجتماعی سراج.

12- نهاد علمی فرهنگی کوثر.

13- بنیاد فرهنگی تحقیقاتی علامه شهید بلخی.

14- مؤسسه فرهنگی پژوهشی راه فردای افغانستان.

15- مجمع فرهنگی دانشجویان افغانستان(فدا).

16- کانون تحصیل کردگان افغانستان.

17- نشریه بلخ دانشجویان افغانستانی دانشکده حقوق    و علوم سیاسی دانشگاه تهران. 

18- انجمن منادیان همبستگی.

19- انجمن دانشجویان افغانستانی دانشگاه های اصفهان

20- هیئت تحریر فصلنامه علمی پژوهشی کلکین دانشگاه اصفهان.

21- انجمن فرهنکی هنری (سایبان آبی)

22- مجمع دانشگاهیان افغانستان

23- مؤسسه علمی فرهنگی افق نوین

24-    فرهنگیان افغانستانی مقیم اصفهان وجمع بسیاری از فرهنگیان ساکن شهر های تهران،مشهد، قم، شیراز و...

+ نوشته شده در  جمعه 1388/03/08ساعت 16:52  توسط خلیل الله افضلی  | 

شهر بی قهرمان نمی خواهم(نگاهی به یک کتاب)

شهر بی قهرمان گزیدۀ اشعار زنده یاد عبدالقهار عاصی(1335-1373 خورشیدی)است که این اواخر به تلاش دوست پرکار و کوشایم آقای معروف کبیری در مشهد به نشر رسیده است. زحمات چاپ این کتاب را به قطع رقعی در 2000 شماره و 430 صفحه انتشارات ترانه کشیده است. این انتشارات سال هاست که یکی از علاقه مندان جدّی در زمینۀ ادبیات معاصر سرزمین ما و مطالعات افغانستان شناسی است و این به راستی، سپاس دارد.
 
امّا شهر بی قهرمان؛ حقا که جای چنین گزیدۀ خوب و منقّحی در زمینۀ آثار زنده یاد قهار عاصی خیلی خالی بود، آثار این شاعر ارجمند در زمان حیات و پس از آن در شهر های مختلف با اشتباهات زیاد و کیفیت پایین کتاب آرایی به نشر رسیده بود و همین آثار نیز به سرعت نایاب گردید تا این که شادروان نیلاب رحیمی (۱۳۲۲-۱۳۸۷ خورشیدی)چندی پیش اقدام به نشر دوباره آثار ایشان در یک مجموعه نمودند که البتّه این چاپ نیز خالی از اشتباهات نبود ولی در اندازۀ خود اقدامی قابل ستایش بود. تا این که شهر بی قهرمان به کوشش یکی از هم مسلکان سرایندۀ فقید این کتاب، در ایران منتشر شد. در مجموع گمان می کنم این دوّمین شاعر افغانستانی غیر مقیم در ایران است که دفتر شعری از او  توسط ناشر غیر افغانستانی در این کشور به چاپ می رسد نخستین آن دفتر شعری از بانوی از انجمن رفته، نادیا انجمن(۱۳۵۹-۱۳۸۴ خورشیدی) بود و دو دیگر عبدالقهار عاصی. گویا تقدیر چنین رفته است که فقط آن دسته از شاعران ما که وداعی طاقت سوز با این دنیا دارند دفتر های شعری شان در ایران به چاپ برسد، به امید این که تقدیر نویسان آینده را به این سبک ننوشته باشند.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1388/03/08ساعت 12:17  توسط خلیل الله افضلی  | 

غلور ترش و غلور شیر هرات

زنده یاد استاد خلیل الله خلیلی در زمانی که مامایشان نائب الحکومه هرات(نایب سالار عبدالرحیم خان صافی) بود، چند سالی در هرات به سر بردند. کتاب ارزشمند آثار هرات که در سال ۱۳۰۹ در مطبعه فخریه سلجوقی هرات در ۳ مجلد به طبع رسید یادگار آن دوران است که استاد در آغازین سالهای دهه سوم از زندگی پربار خویش به تدوین آن پرداخته بودند.

سالها پس از این، درست در آخرین سالهای حیات در پشاور پاکستان و در یکی از آخرین سروده های خود با عنوان «عروسان جامه گلگون هرات»، آن زمانی که گمان می کردیم دیگر هرات و رسم و رواج های این شهر و مردم آن پس از حدود هفتاد هشتاد سال فراموش استاد گشته یا حداقل گردی برآنها  نشسته، ایشان این چنین هراتی ها را شرمنده خویش ساختند:

بود آنجا کشور همزیستی

کس نگفتی از کجایی کیستی؟

مردمش با همدگر یار و انیس

نی کسی مرئوس آنجا نه رئیس

وصف نان گرم و سرشیرش مپرس

از غلور ترش و غلور شیرش مپرس*

*: غلور ترش و غلور شیر از غذای های محلی هرات هست که  به صورت ترید یا تریت خورده می شوند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/02/06ساعت 0:24  توسط خلیل الله افضلی  |