استاد شفیعی کدکنی و آقای کاظمی
/**/ /**/ استاد شفیعی کدکنی را همه میشناسند و حق هم همین هست. مردی که آثار گرانارزشی برای همیشهی ادبیات فارسی از خود به یادگار گذاشته است. این بزرگ، علاقهمندی دیگری به شهرش نیشابور دارد از همین روی حوزهی پژوهشهای ادبیاش را نیز بیشتر بر فرآوردههای دانشمندان و صوفیه این شهر متمرکز کرده است. همین شهر است که در دفتر مرثیههای سرو کاشمر نیکو ستوده میشود. این چامهی زیبا این گونه آغاز شده است:
نیمیش از حقیقت و نیمی ز یادها
شهریست در محاصرهی ریگبادها
نیمی ز باغهایش ویران و زیرِ شن
نیمِ دگر ز ابرِ بهارند شرمگن
بسیار کرکسانش، هر سوی در عبور
سیمرغ زاسمانش بگریخته به دور
تا آن که میرسد به
شاد و غمین، خرابه و آباد شهر من
جمع شگفتیآور اضداد شهر من
و ...
گر آشکار و گر که نهان است شهر من
در چشمِ من بهشتِ جهان است شهرِ من.
این دو بیت پایانی اندک شباهتی با دو بیت آغازین یکی از آخرین شعرهای دوست بزرگ و گرامی محمد کاظم کاظمی دارد. حس میکنم آقای کاظمی در آثار پژوهشیشان نیز به استاد شفیعی نگاهی دارند. اگر گزیدهی غزلیات بیدل را با گزیدهی غزلیات شمس یا کلیدِ درِ باز را با شاعر آینهها مقایسه کنید شاید شما نیز چنین حسی را تجربه کنید. خوب از این حرفها که بگذریم شعر آقای کاظمی عزیز را لذت ببرید که کامستاندن دارد کام ستاندنی:
شام است و آبگینه رؤیاست شهر من
دلخواه و دلفروز و دلآراست شهر من
دلخواه و دلفروز و دل آراست شهر من
یعنی عروس جمله دنیاست شهر من
از اشکهای یخ زده آیینه ساخته
از خون دیده و دل خود خینه ساخته
اندوهگین نشسته که آیند در برش
دامادهای کور و کل و چاق و لاغرش
دنیا برای خام خیالان عوض شده است
آری، در این معامله پالان عوض شده است
دیروزمان خیال قتال و حماسهای
امروزمان دهانی و دستی و کاسهای
دیروزمان به فرق برادر فرا شدن
امروزمان به گور برادر گدا شدن
دیروزمان به کوره آتش فرو شدن
امروزمان عروس سر چارسو شدن
گفتیم سنگ بر سر این شیشه بشکند
این ریشه محکم است، مگر تیشه بشکند
غافل که تیشه می رود و رنده می شود
با رنده پوست از تن ما کنده می شود
با رنده پوست می شوم و دم نمی زنم
قربان دوست می شوم و دم نمی زنم
ای دوست! این سراچه و ایوان مبارکت
یوسف شدن به وادی کنعان مبارکت
یک سالم و عصاکش صد کور و شل شدن
میراث دار مردم دزد و دغل شدن
سهم تو یک قمار بزرگ است، بعد از این
چوپان شدن به گلّه گرگ است بعد از این
یا برّه می شوند و در این دشت می چرند
یا این که پوستین تو را نیز می درند
حتی اگر به خاک رود نام و ننگشان
این لقمههای مفت نیفتد ز چنگشان
شاید رها کنند همه رخت و پخت خویش
اما نمی دهند ز کف تخت و بخت خویش
دستار اگر که در بدل هیچ می دهند
شلوار را گرفته به سر پیچ می دهند
سنگ است آنچه بایدشان در سبد کنی
سیلی است آنچه بایدشان گوشزد کنی
ای شهر من! به خاک فروخسپ و گَنده باش
یا با تمام خویش، مهیای رنده باش
این رنده می تراشد و زیبات می کند
آنگه عروس جمله دنیات می کند
تا یک دو گوشواره به گوش تو بگذرد
هفتاد ملت از بر و دوش تو بگذرد
صبح است و روز نو به فراروی شهر من
چشم تمام خلق جهان سوی شهر من...
راستی رمضان را دریابید، این ماه بر شما گرامی باد
