توت هرات است پدر سوخته!

بن فندق در تاریخ بیهق فصلی را بنام مضاف و منسوب۱ آورده و در آن از پیداوار (فراورده های) معروف چند شهر سخن رانده و درین اواخر هم (دو سه دهه قبل) کتاب ظرائف و طرائف یا مضاف و منسوب های شهر های اسلامی و پیرامون آنها، گمان می کنم جز این دو دیگر کتابی بدین موضوع و مضمون به  فارسی تالیف نشده باشد.
در عربی اثر مهم درین موضوع کتاب ثمار القلوب فی المضاف والمنسوب تالیف دانشمند بزرگ خراسانی ابو منصور عبدالملک بن محمد ثعالبی است.درین کتاب مضاف و منسوب ها بصورت موضوعی ترتیب یافته و شصت و یک باب را تشکیل داده است .
این ها را از آن می گویم که در قطعه معروفی از ایرج میرزا (۱۲۹۱ -۱۳۴۳ ه ق )بنام «آب حیات» که در آن شاعر از صنعت «تعجب و استحسان »۲ سود جسته در یکی از مصراع هایش منسوبی غریب به هرات آمده و این منسوب سبب پژوهشی کوتاه در مضاف و منسوب های هرات برایم شد.
در کنار توصیفات زیبایی که شاعر به آنکه منظور نظرش است نسبت می دهد در مصراع مورد بحث شاعر یارش را به توت هرات(اشاره به شیرینی و سفیدی یار ) تشبیه کرده است .نمی گویم هرات توت خوبی ندارد بلکه درین شهر انواع توت به عمل می آید توت دانه دار ، بیدانه ،شیرتوت ، شاه توت،شغالی(این آخری شاید خیلی قابل یادکرد هم نباشد!) و توت هایی دیگر که من با نامشان آشنا نیستم اما گمان می کنم که کیفیت و طعم این توت ها تفاوتی بادیگر جایها ندارد یا حداقل این شهر شهره و سرآمد در تولید توت نیست.به هر روی ممکن است که یا میرزا خود سفر یا سفرهایی به هرات داشته و از توت این شهر خوشش می آمده و مزه اش هنوز در دهانش باقی مانده بوده که در چنین جای بس خطیر از آن یاد کرده و یا هم که ممکن است اصلا بی خیال این چیزها فقط وزن و موسیقی شعر را برابر کرده است و در بند معنی آن نبوده باشد.
مضاف و منسوب های فراوانی در مورد هرات شهره شده ولی توت هرات را من تا حالا جز در شعر میرزا ندیده بودم. برخی از اقلام ۳ که به هرات منسوب شده اند و بیشتر میوه می باشند و من در خلال پژوهشم بدانها دست یافتم در زیر می آید(هرات ها را من حذف می کنم شما بعد از هر کدام از این اقلام یک هرات لطفا اضافه کنید):
سنگ، دیبا، دستبند، گوشواره، کرباس، بز، زردآلو، مویز، خرما  ، شیرخشت، دوشاب، پسته، حلوا، خربزه، انگور ، آلوانگور، آلوچه، امرود، انار، کشمش، سیب، شفتالو، قند، می، نان، ماش، هوا، خاک، شمال، زر، زنان هرات و ...

یادداشت ها :

۱-دکتور سید مخدوم رهین در مجله ادب نشریه دانشکده ادبیات دانشگاه کابل چنین تعریفی از مضاف و منسوب بدست داده است: «مضاف و منسوب به چیزی اطلاق می شود که به کسی ،جایی و یا شیئی اضافه و یا منسوب شده باشد به نحوی که این انتساب شهرت یافته و مورد تمثل و زبانزد قرار گرفته باشد و یا ترکیب اضافی مذکور کنایه از چیز دیگر باشد» .

۲-این صنعت که در ادب ما و دیگر ملل فراوان بکار می رود بدین گونه است که شاعر یا نویسنده در حالی که بظاهر مخاطب خود را نفرین و دشنام گفته در باطن او  را ستوده و شدت علاقه و اشتیاق خود را نسبت به او بیان داشته است .
۳-می دانیم که هرات در گذشته ساحه بسیار وسیعی را احتوا می کرده است ولایت های امروز مجاور هرات در افغانستان و بخش هایی از خراسان ایران نیز در قلمرو هرات بوده لذا برخی از اقلام که در این مطلب آمده و به هرات منسوب شده در هرات امروز بدست نمی آید به گونه مثال هرات امروز پسته یی ندارد و ولایت بادغیس وارث این محصول شده است یا خرما در هرات اکنون کیمیاست نمی دانم شاید روزگاری در نواحی جنوب هرات که امروزه  ولایت فراه است روزگاری نخل می روییده است.

کتابنامه:

 ۱-آبادی باویل،محمد.(۱۳۵۸).ظرائف و طرائف.تهران:انجمن استادان زبان و ادبیات فارسی.
۲-رهین،سید مخدوم.(۱۳۵۵).«فرهنگ مضاف و منسوب در متون نظم دری از آغاز تا پایان قرن پنجم هجری».مجله دانشکده ادبیات دانشگاه کابل (ادب).سال 2۴ (۳).صص۶۶-۷۳.
۳-محجوب،محمد جعفر(۱۳۵۳).دیوان ایرج میرزا.تهران.



همین دیروز در مجله ای خواندم که توت هرات(منطقه ای در نزدیک یزد) شهرت جهانی دارد و توت خشک آن به کشورهای زیادی صادر می شود. با این حساب حدس ما نیز درست بود و منظور از شاعر توت هرات ما نبود. 7/3/87

کدام کمان، رستم یا رنگین ؟

 با وصف فراموشی شاهنامه و داستان های کهن ملی در برخی از مناطق کشور ، هنوز هم در ادبيات شفاهي مردم ما مي توان نشانه هايي از تعلق خاطر به این داستان ها و قهرمانانش يافت كه يادگار روزگار رواج و روايي آن در بين مردم افغانستان است.

 رستم در افغانستان شناخته ترين چهره شاهنامه یی و داستان های ملی ماست.او چنان در اذهان افغانستاني ها بزرگ و پر ابهت است كه غلو هاي فردوسي نيز در مورد او اقناع شان نکرد و خود در پي يافتن جايگاهي والاتر براي او شدند.يكي از نامگذاري هاي شاعرانه مردم افغانستان كه شايد به ذهن فردوسي و هيچ حماسه سراي ديگر نيز خطور نكرده باشد رنگين كمان است كه ما كمان رستم (Kamaan-e-Rastam)خوانیمش.

و بیست یکسال از شکار شیر گذشت اما هنوز ...

شانزدهم سرطان هر سال یادآور پرواز بی بازگشت فرمانده فهیم ،شجاع و جوان مجاهدین غرب افغانستان است ، درست بیست و یکسال قبل در شامگاه همین روز صفی الله افضلی 33 ساله که از سوی دوستان و افرادش آمر صاحب خطاب می شد در شرق ایران ترور شد.
من که گوش و ذهنم از ذکر جمیل و از یاد خوش او پر است و چهار سالی از زندگی سراسر برکتش را دریافتم به بهانه این روز ضمن شکوه داشت مقام سترگ او و همه شهدای افغانستان به معرفی بیشتر این الگوی آزاده گی و جوانمردی می پردازم.
صفی الله افضلی دانش آموخته دانشکده ساینس(علوم) دانشگاه کابل بود او مبارزات دین مدار آزادی خواهانه اش را از همان آوان دانشجویی آغاز کرده بود و ازین سبب زندان ها نیز دیده بود سالها پیش از این برادر بزرگ و مرشدش حفیظ الله افضلی جان بر سر این راه گذارده بود و اکنون او مصمم بود که راه برادر را ادامه دهد .پس از کودتای کمونیستی در کشور به هرات آمد و هسته مقاومتی را با عده معدودی که عمدتا افرادی شهری ،تحصیل کرده و از نزدیکان و دوستانش بودند پایه نهاد رفته رفته جریان او روز به روز قدرتمندتر شد و دایره فعالیت هایشان گسترده تر گردید پروفیسور الیویه روا افغانستان شناس مشهور فرانسوی در کتاب افغانستان از جهاد تا جنگ های داخلی به این ویژگی های شهید افضلی و افراد تحت امرش اشاراتی نموده است (الیویه روآ، 1382: 146 و 147).


او از معدود فرماندهان و رهبران جهادی در افغانستان بود که در کنار جنگ ، به فردای پس از جنگ نیز می اندیشید او برای فرزندان حیران و سرگشته مهاجرین آینده یی درخشان رقم زد دستشان را از کوچه های بی سرانجامی گرفت و به مکتب برد تا آنها فردا روز خرابی های جنگ را باز سازند او مکاتب زیادی در مقاطع گوناگون در شهر های مختلف ایران و برخی مناطق زیر سیطره اش در داخل کشور ایجاد کرد .آرزوی او به تحقق رسید امروزه ده ها متخصص و تحصیلکرده در رشته های مختلف از همان مکتب های بی در و کلکین(پنجره) تقدیم جامعه افغانستان گردیده است .
در آغاز جهاد هم مانند بسیاری از دوره های پس از آن عده یی خود را بنام مجاهد جا زده بودند ولی کاری جز دزدی و آدمکشی نداشتند و در واقع لوله تفنگ ممر درآمدشان بود ،می گویند در همان روز های آغازین جهاد شورایی بین مجاهدین دایر شد که در آن شورا از این آدم های سابق الذکر مجاهد نما نیز جمعی حضور به هم رسانیده بودند این جلسه به منظور پالیسی سازی برای آنها برگزار شده بود در این محفل از هر سری صدایی بلند می شده یکی می گفته هر کس معلم است باید کشته شود دیگری می گفته نه هر کس بیشتر از لایلاف بلد است نباید زنده بماند.از این طرف مجلس یکی صدا بر می آورده که هر کس از جیبش تذکره سرخ رنگ برآمد خلقی است و باید قرقره(اعدام به شیوه طناب دار) شود و دیگری ازآن سو فریاد می زده که اصلا هر چه سرلق(لخت) است باید کشته شود .اما صفی الله افضلی با آن که جوانی بیش نبود و مطابق دیدگاه سنتی مردم جای او صف النعال بود و حق سخن زدن در آن گونه مجالس را نداشت مردانه میدان داری کرد و پا به میانه گذاشت و جلو این گونه تفکرات ایستاد و گفت که من در عین حالی که متصف به اوصافی که برشمردید هستم ، مجاهد نیز می باشم چرا که هیچ تناقضی بین این ها نمی بینم. و به هیچ کس حق تعرض به انسان های بیگناه را نخواهم داد. چون او و افراد تحت امرش بر خلاف پوشش و ظاهر معمول آن روزگار کلاه یا عمامه یی به سر نداشتند به جریان سر لقها مشهور شدند.
جهاد و مصروفیت های ناشی از آن دیگر فضای خالی یی در برنامه هایش نگذاشته بود به جز ایران که خانواده اش در آن به سر می بردند و گاهی به دیدن آنها می آمد در طول عمرش فقط یکبار و آنهم به پاکستان سفر کرد و در همان سفر متوجه بسیاری از بازی های پشت پرده سیاست افغانستان گردید ، در برگشت به همسنگرانش گفت که آگاه باشید که نبرد بعدی تان با همین کشوری است که امروزه گویا حامی شماست و این را نیز بدانید که آن نبرد بسی صعب تر و مشکل تر از جنگ با شوروی خواهد بود.
صفی الله افضلی به سرعت با عملکرد نیکویش جا در دلهای همه باز کرد و در رسانه های آن زمان لقب شیر هرات را کمایی کرد و شاید ازین سبب بود که دکتر عبدالله عزام فلسطینی از شخصیت های مطرح حامی جهاد مردم افغانستان در وصیت نامه اش خطاب به جریان های داخلی و خارجی دست اندر کار جهاد افغانستان می گوید که در غرب افغانستان صفی الله افضلی را از یاد مبرید.
 
یادش گرامی

یادداشت ها:
۱-روایات مطرح شده درین نوشته اکثرا روایاتی شفاهی است که من خودم آنها را به کرات از افراد ثقه شنیده ام .
۲-از غرایب اتفاقات روز شهادت شهید افضلی و معاون فداکارش شهید قاضی سید عبدالرحیم رحمانی بر هم منطبق گردید یعنی درست در شانزده سرطان ۱۳۶۵ قاضی عبدالرحیم به شهادت می رسد و سال بعد در همان روز صفی الله افضلی (روان آن عالم عامل و قاضی غازی را نیز شاد می خواهم) .
منابع:

1-روآ،الیویه.(1382).افغانستان از جهاد تا جنگ های داخلی.ترجمه علی عالمی کرمانی.تهران:عرفان.

2-عزام،عبدالله.(۱۹۸۹).وصیت نامه.پیشاور.

صلاح الدین سلجوقی

یکی از دوستان لطف کردند و مطلبی برایم فرستادند پیرامون ترجمه احوال و آثار علامه صلاح الدین سلجوقی و خواستند که این مطلبشان را در خراسانیات بگذارم ،مطلب ایشان را با منت می پذیرم و بدون کم و کاست بجز تصحیح چند اشتباه تایپی پیشکشتان می نمایم.

یادداشت:نویسنده وبلاگ در قبال این مطلب مسئولیتی نمی پذیرد و  نقد و نظرات دوستان در مورد این مطلب طبیعتا متوجه نویسنده آن خواهد گردید.

ادامه نوشته