کَلَف یا کُلَف؟
این اواخر صد رباعی زیبا از بیدل با عنوان مرقع صد رنگ از
سوی استاد گرامی محمد کاظم کاظمی و نشر سپیده باوران در مشهد روانه بازار کتاب شده
است.
جناب کاظمی جز گزینش این مجموعه، شرح و توضیحاتی بر این رباعیها آوردهاند. تقریبا به همان سبک گزیده غزلیات بیدل ایشان با این تفاوت که در گزیده رباعیات به همه رباعیات لزوما پرداخته شده است. کار، کار پخته و شستهای هست هم به لحاظ صورت و نیز به خاطر محتوای اثر. معیارهای کتابآرایی به غایت در این اثر رعایت شده و در روزگاری که در بسیاری از آثار در هر صفحهای میتوان اشتباهاتی مطبعی پیدا کرد من در کل اثر فقط یک مورد اشتباهی این چنین دیدم که جای تقدیر دارد.
با این همه موافق برخی از شرح و توضیحات برای گروهی از رباعیات نیستم و البته این به معنی رد و نفی دیدگاه شارح نیست. چرا که شعر بیدل دارای وجوه گوناگون است و هر کس را توان درک و فهم همه وجوه نیست. به نظر میرسد در بعضی از رباعیها گره کور رباعی باز نشده و از کنار آن به آهستگی و بعضا به شتاب گذر شده است. من آخرین رباعی کتاب را که البته آخرین رباعی کتاب زندگی بیدل نیز هست به همراه شرح آن میآورم و در ادامه خود به آن میپردازم:
بیدل! کَلَف سیاهپوشی نشوی
تشویش گلوی نوحه کوشی نشوی
در خاک بمیر و همچنان رو بر باد
مرگت سبک است، بار دوشی نشوی
این شاید واپسین رباعی بیدل باشد، چون آن را پس از مرگ، در بسترش یافتند، در کاغذی که در آن غزلی هم نگاشته شده بود با این مطلع:
به شبنمی صبحِ این گلستان نشاند جوش غبارخود را
عرق چو سیلاب از جبین رفت و ما نکردیم کار خود را (ص 35)
رباعی بسیار عاطفی است و در عین حال حماسی و استغناآمیز. شاعر ما حتی دوست نمیدارد که جنازهاش هم بارِ دوشِ کسی باشد. اما شاید شما ندانید که چنان که ابوالمعانی در این رباعی آرزو کرده است، مزارش اکنون ناپیداست. گویا او تنها شاعر نامدار ماست که نمیتوان شمعی بر مزارش افروخت و فقط میتوان صدای او را از آن سوی اعصار و قرون شنید که
این هفت پرده، پردهای از ساز بیدل است
بر هر چه گوش مینهی آواز بیدل است
همان گونه که ملاحظه میکنید گره این رباعی در مصراع نخست آن نهفته است، همان مصراعی که شارح به آن نپرداخته است. از توضیحات نیز مطلب خاصی که کمک به فهم و درک رباعی کند دستگیر خواننده نمیشود. نظیر بحث ناپیدابودن آرامگاه.
البته مصراع نخست و کانون مشکلات آن واژه (کلف) مشکول(نشانهگذاری) شده، و این نشان از آن دارد که شارح قرائت خاصی و معنی خاصی برای این واژه در نظر داشته است. با آن که در این خصوص ایشان چیزی ننوشتهاند ولی میتوان اندک گفتگویی در این خصوص داشت. بنده گمان میکنم که این واژه می باید کُلَف باشد به معنی جمع کلفت (آزار و اذیت)و به این ترتیب معنی مصراع درست از کار در میآید و با مصاریع دیگر نیز متناسب. یعنی:
بیدل! اسباب زحمت عزاداری(یای نکره) نشوی(سیاهپوش=عزادار)
بکوش که باعث آزار گلوی نوحهخوانی نشوی
در خاک بمیر و بر دوش باد همراه شو(به نظرم میرسد که باز مرادش این است که بر خاک و نه دریا بمیر که اسباب زحمتی برای دوستان نشوی) والله اعلم
و سرانجام این که مرگ راحت و آسودهای داری و خوار بالین و باعث آزار اطرافیان نشوی و نیز شاید اشارهای به پس از مرگ و عدم تشییع جنازه بیدل در این مصراع شده است چون چنانچه میدانیم بیدل نه منت مردم از این حیث کشید و نه باد را، چون او در خانهاش همان جایی که از دنیا رفت به خاک سپرده شد.
جناب کاظمی جز گزینش این مجموعه، شرح و توضیحاتی بر این رباعیها آوردهاند. تقریبا به همان سبک گزیده غزلیات بیدل ایشان با این تفاوت که در گزیده رباعیات به همه رباعیات لزوما پرداخته شده است. کار، کار پخته و شستهای هست هم به لحاظ صورت و نیز به خاطر محتوای اثر. معیارهای کتابآرایی به غایت در این اثر رعایت شده و در روزگاری که در بسیاری از آثار در هر صفحهای میتوان اشتباهاتی مطبعی پیدا کرد من در کل اثر فقط یک مورد اشتباهی این چنین دیدم که جای تقدیر دارد.
با این همه موافق برخی از شرح و توضیحات برای گروهی از رباعیات نیستم و البته این به معنی رد و نفی دیدگاه شارح نیست. چرا که شعر بیدل دارای وجوه گوناگون است و هر کس را توان درک و فهم همه وجوه نیست. به نظر میرسد در بعضی از رباعیها گره کور رباعی باز نشده و از کنار آن به آهستگی و بعضا به شتاب گذر شده است. من آخرین رباعی کتاب را که البته آخرین رباعی کتاب زندگی بیدل نیز هست به همراه شرح آن میآورم و در ادامه خود به آن میپردازم:
بیدل! کَلَف سیاهپوشی نشوی
تشویش گلوی نوحه کوشی نشوی
در خاک بمیر و همچنان رو بر باد
مرگت سبک است، بار دوشی نشوی
این شاید واپسین رباعی بیدل باشد، چون آن را پس از مرگ، در بسترش یافتند، در کاغذی که در آن غزلی هم نگاشته شده بود با این مطلع:
به شبنمی صبحِ این گلستان نشاند جوش غبارخود را
عرق چو سیلاب از جبین رفت و ما نکردیم کار خود را (ص 35)
رباعی بسیار عاطفی است و در عین حال حماسی و استغناآمیز. شاعر ما حتی دوست نمیدارد که جنازهاش هم بارِ دوشِ کسی باشد. اما شاید شما ندانید که چنان که ابوالمعانی در این رباعی آرزو کرده است، مزارش اکنون ناپیداست. گویا او تنها شاعر نامدار ماست که نمیتوان شمعی بر مزارش افروخت و فقط میتوان صدای او را از آن سوی اعصار و قرون شنید که
این هفت پرده، پردهای از ساز بیدل است
بر هر چه گوش مینهی آواز بیدل است
همان گونه که ملاحظه میکنید گره این رباعی در مصراع نخست آن نهفته است، همان مصراعی که شارح به آن نپرداخته است. از توضیحات نیز مطلب خاصی که کمک به فهم و درک رباعی کند دستگیر خواننده نمیشود. نظیر بحث ناپیدابودن آرامگاه.
البته مصراع نخست و کانون مشکلات آن واژه (کلف) مشکول(نشانهگذاری) شده، و این نشان از آن دارد که شارح قرائت خاصی و معنی خاصی برای این واژه در نظر داشته است. با آن که در این خصوص ایشان چیزی ننوشتهاند ولی میتوان اندک گفتگویی در این خصوص داشت. بنده گمان میکنم که این واژه می باید کُلَف باشد به معنی جمع کلفت (آزار و اذیت)و به این ترتیب معنی مصراع درست از کار در میآید و با مصاریع دیگر نیز متناسب. یعنی:
بیدل! اسباب زحمت عزاداری(یای نکره) نشوی(سیاهپوش=عزادار)
بکوش که باعث آزار گلوی نوحهخوانی نشوی
در خاک بمیر و بر دوش باد همراه شو(به نظرم میرسد که باز مرادش این است که بر خاک و نه دریا بمیر که اسباب زحمتی برای دوستان نشوی) والله اعلم
و سرانجام این که مرگ راحت و آسودهای داری و خوار بالین و باعث آزار اطرافیان نشوی و نیز شاید اشارهای به پس از مرگ و عدم تشییع جنازه بیدل در این مصراع شده است چون چنانچه میدانیم بیدل نه منت مردم از این حیث کشید و نه باد را، چون او در خانهاش همان جایی که از دنیا رفت به خاک سپرده شد.
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۹/۰۳/۰۹ ساعت 1:48 توسط خلیل الله افضلی
|
حیرت آیینهام بیدل تماشا کردنیست